طربستان

همراهان

بايگانی

  تیر ۱۳۸۸
  تیر ۱۳۸۸
  خرداد ۱۳۸۸
  اردیبهشت ۱۳۸۸
  فروردین ۱۳۸۸
  اسفند ۱۳۸۷
  بهمن ۱۳۸۷
  دی ۱۳۸۷
  آذر ۱۳۸۷
  آبان ۱۳۸۷
  مهر ۱۳۸۷
  شهریور ۱۳۸۷
  مرداد ۱۳۸۷
  تیر ۱۳۸۷
  خرداد ۱۳۸۷
  اردیبهشت ۱۳۸۷
  فروردین ۱۳۸۷
  اسفند ۱۳۸۶
  بهمن ۱۳۸۶
  دی ۱۳۸۶
  آذر ۱۳۸۶
  آبان ۱۳۸۶
  مهر ۱۳۸۶
  شهریور ۱۳۸۶
  مرداد ۱۳۸۶
  خرداد ۱۳۸۶
  خرداد ۱۳۸۶
  اردیبهشت ۱۳۸۶
  فروردین ۱۳۸۶
  اسفند ۱۳۸۵
  بهمن ۱۳۸۵
  دی ۱۳۸۵
  آذر ۱۳۸۵
  آبان ۱۳۸۵
  مهر ۱۳۸۵
  شهریور ۱۳۸۵
  مرداد ۱۳۸۵
  تیر ۱۳۸۵
  خرداد ۱۳۸۵
  اردیبهشت ۱۳۸۵
  فروردین ۱۳۸۵
  اسفند ۱۳۸۴
  بهمن ۱۳۸۴
  دی ۱۳۸۴
  آذر ۱۳۸۴
  آبان ۱۳۸۴
  مهر ۱۳۸۴
  شهریور ۱۳۸۴
  مرداد ۱۳۸۴
  تیر ۱۳۸۴
  خرداد ۱۳۸۴
  اردیبهشت ۱۳۸۴
  فروردین ۱۳۸۴
  اسفند ۱۳۸۳
  بهمن ۱۳۸۳
  دی ۱۳۸۳
  آذر ۱۳۸۳
  آبان ۱۳۸۳
  مهر ۱۳۸۳
  شهریور ۱۳۸۳
  مرداد ۱۳۸۳
  تیر ۱۳۸۳
  خرداد ۱۳۸۳
  اردیبهشت ۱۳۸۳
  فروردین ۱۳۸۳
  اسفند ۱۳۸۲
  بهمن ۱۳۸۲
  دی ۱۳۸۲
  آذر ۱۳۸۲
  آبان ۱۳۸۲
  مهر ۱۳۸۲
  شهریور ۱۳۸۲
  مرداد ۱۳۸۲
  خرداد ۱۳۸۲
  اردیبهشت ۱۳۸۲
  فروردین ۱۳۸۲
  تیر ۱۳۸۱
  اسفند ۱۳۸۰
  آبان ۱۳۶۴

مجلس ختمِ لیبرال-دموکراسی؟

توضيح: اين متن را من بازنویسی کرده‌ام و بعضی از بخش‌های‌اش را ویرايش کرده‌ام. مضمون همان است که بود. تلاش‌ام تنها اين بوده که راه را بر تفسیرهای شتاب‌زده و هوس‌ورزانه ببندم تا بهانه‌ای به دست کسانی نیفتد که خدای‌ناکرده می‌خواهند آیه‌ی يأس بخوانند (یا صاحبِ اين قلم را که در ماه‌‌های اخیر ثابت کرده است نيتی جز آبادانی و عزت ایران و اسلام ندارد به  نيش طعنه یا زهرِ درشت‌گویی برمانند). به این متن، تنها بندهایی جهت ایضاح و زدودن ابهام‌ها افزوده شده است و البته عنوان را هم اصلاح کرده‌ام.

ما نومید نمی‌شویم؛ هرگز. این دقیقاً همان چیزی است که کودتاگران می‌خواستند اتفاق بیفتد. برای فهم پليدکاری اين دروغ‌بافان، بايد ابتدا آن‌ها را عریان کرد تا «در بزم خواجه پرده ز کارش بر افکنيم». آن‌ها که این بساط را راه انداختند یک هدف روشن و صريح داشتند: کندن ریشه‌ی جمهوریت و تباه کردن رأی مردم. به عبارت ديگر، هدف روشن آن‌ها، القاء این نکته به ما بود که شما چه بخواهید چه نخواهید ما همان کسانی را سر کار خواهیم آورد که خودمان می‌خواهيم؛ همان که میل خودمان باشد!

تنها تریاقی که این زهر را بی‌اثر می‌کند و تنها سپری که اين تيغِ ظلم و نامردمی را کند می‌کند يک چيز بيش نیست: سخت‌رویی،  از دست ندادن اميد و مجاهدت برای بازگشت به قانون! پس از فجایع اخیر و بهتی که جامعه در آن فرو رفت، طبیعی بود که بسیاری بگویند: «دیدید از اول گفتيم که این‌ها قرار است رأی ما را مصادره کنند و با آن «پز» بدهند؟ ديدید گفتيم با رأی ما نمايش مشروعيت خواهند داد؟». این نوعِ نگاه‌ها، ساده و سطحی‌نگرانه است. در واقع اين‌که ما به همين نگاه برسيم، يعنی پیروزی کودتاچيان! تن ندادن به شکستِ جمهوریت، ولو تمام اسباب‌اش را برچينند، همان چيزی است که باعث می‌شود آن‌ها باز هم اشتباه کنند و باز هم تيشه به ریشه‌ی خودشان بزنند.

هر تحولی که در روزها و ماه‌های آينده رخ بدهد، ما باید ثابت کنیم که آن‌قدر پختگی و بینش سیاسی داریم که خواسته‌های مشروع‌مان را از طریق همین صندوق‌های رأی و شيوه‌های دموکراتیک پیگیری خواهیم کرد. سلطانِ دروغ‌بافان، رييس رياکارِ دولتِ نهم، گفته بود که ما مجلس ختم «ليبرال دموکراسی» را گرفته‌ايم. حرف‌های او و آدم‌هایی از جنس او را باید رمزگشایی کرد. نزدِ او، «لیبرال دموکراسی» اسم ديگرِ رأی مردم است. نزدِ او «حقوق بشر» اسم دیگر «عزت و کرامت انسانی». به عبارت صریح‌تر و روشن‌تر، او همه‌ی مفاهیم و ارزش‌های اخلاقی و دینی ما را با گذاشتن اسمی غربی بر روی آن‌ها (که لزوماً آن اسم‌ها یا مفاهیم بد هم ممکن است نباشند) ملوث و پلید می‌کند تا ما هم از ارزش‌های جهانی و بشری دست بشوييم و هم در میراث اخلاقی، اسلامی و شيعی خود شک کنیم و آن‌ها را هم قلب کرده و واژگونه بفهميم.

 ما می‌دانیم که آن‌ها شاید برای دفعه‌ی بعد (اگر به دفعه‌ی بعدی برسند!)، آن‌قدر احمق نباشند که فاصله‌ی آراء به اين شکل فجیع و بهت‌آور دست‌کاری کنند. ولی این را هم می‌دانيم که نااميد شدن ما از اجرا و تحقق قانون، يک سلاحِ دیگر را هم از دست ما می‌گیرد. بايد اجازه داد تا این تيغ گلوی خودشان را ببرد.

به دو هفته پيش برگردیم. ما به هیچ وجه از رأیی که داديم سرافکنده نيستیم. من حداقل، مطلقاً از رأیی که به موسوی دادم پشیمان نیستم. حماسی‌ترین کارِ عمرِ من رأی دادن به ميرحسین موسوی بوده است (حمایت از سید محمد خاتمی هم در کنار این‌کار به بازيچه شبيه است). باید سرمان را با کمال افتخار بالا بگیریم و بگوييم که همين ایمان و اعتقادمان به تغيير سرنوشت سياسی کشور از راه‌های مسالمت‌آمیز و قانونی بود که باعث شد فرزندان شجره‌ی خبیثه‌ی دروغ و ریا، چنگال‌های خونین‌شان را در گوشت و خونِ ملت ما فرو ببرند و انتقام عدم تمکین به «فرموده» را از پیر و جوان، خُرد و کلان و زن و مردِ ملت ما به وحشيانه‌ترین شکلی بگیرند.

این توحش و این نصر بالرعب، این وحشت‌افکنی و ارهاب، نتيجه‌ی معکوس داده است. شواهد آن‌قدر در اثبات اين نکته فراوان است که هفته‌ها طول می‌کشد تا اين تحلیل‌ها را جمع کنیم. این خيمه‌شب‌بازی قربانی کردن اراده‌ی مردم و بازی‌ دادن «رأی‌باخته‌گان»، تبدیل به برگِ سوخته‌ای شده است که دیگر هیچ بردی ندارد. اين بار نبايد اجازه داد آن بازی ننگ‌آور و فضيحت‌بار را تکرار کنند و فکر کنند ملت آخ هم نخواهند گفت!

ياسر نوشته است: «یکی از آن طرفی‌ها نوشته بود: «۱۲ سال پیش که ما رای نیاوردیم به بُرد شما احترام گذاشتیم. چرا شما احترام نمی‌گذارید؟» خواستم برایش یادداشت کوتاهی بنویسم، که آخر مگر ۱۲ سال پیش ما شبِ انتخابات درِ ستاد شما را پلمب کردیم؟ آخر مگر ما همه‌ی شما را بازداشت کردیم؟ مگر ما همه‌ی خط‌های تلفن کمیته صیانت از آرا شما را روز انتخابات قطع کردیم؟ مگر ما پیامک را قطع کردیم؟‌ مگر ما جلوی چاپ روزنامه‌های شما را گرفتيم؟ و هزار مگر دیگر.»

بازی را شما باختيد. ما برنده شديم، هر چند شما مجلس يزیدی و اموی آراستيد. ما هنوز می‌توانیم زینب‌وار بعد از آن همه خون ريخته شده، سربلند باشیم و بگوييم که: ما رأيت الا جميلاً. شما نمی‌توانید این خون‌ها را از خواب‌تان و وجدان‌تان پاک کنيد. ساعت رستاخیز نزدیک است. شماها که هنوز باور نکرده‌ايد ظلم را و جور را و هنوز مؤمنانه و ساده‌لوحانه، با خوش‌بينی، صاحب قوه‌ی قاهره را تبرئه می‌کنید و استخفاف‌گران را اندکی هم که شده مظلوم می‌دانید، ترازویی به دست بگيرد، نفس‌تان را حاضر کنيد و ببينيد آیا با مجموع همين‌ها که ديده‌ايد، شنیده‌ايد و خوانده‌ايد باز هم حاضر هستید پیش خدای‌تان برای حساب حاضر شويد؟ حاضرید؟

يادمان باشد که اگر اسلام معاویه و یزید، مشمئز کننده است، اسلام علی و محمد هست. نمی‌توان گفت چون نیرنگ و خدعه‌‌ی معاویه زور آورده و علی را مسؤول خون عثمان و عمار قلمداد کرده یا يزید حسین را شورش‌گر در برابر حاکم مسلمان خوانده است، پس باید دست از پيام محمد هم شست. فراموش نکنيم که اگر رأی ما این بار به دستِ استخفاف‌گران چنین بی‌سیرت شده است، معنای‌اش اين نیست که اصل آن دموکراسی و ريشه‌ی آن رأی ديگر سوخته است. ريشه سالم‌تر از آن است که به همین سادگی آن را به استخفاف‌گران ببازیم.

قرار نیست هفته‌ی دیگر دوباره انتخابات تکرار شود با همین وضع مفتضحانه، ولی ما می‌توانیم هم‌چنان فکر کنیم که چه باید کرد. ما قرار نیست با شیوه‌های مدنی، مسالمت‌آميز، قانونی، غیرخشن و صلح‌آميز قهر کنیم. این همان چیزی است که کودتاگران می‌خواهند. مهم‌تر از هر چیز دیگری زنده نگه داشتن روحیه‌ی بازگشت به قانون و بازگشت به صندوق رأی است، هر چند حریف ثابت کرده است هر چه در توان دارد به کار می‌بندد تا اصلِ بازی را تعطيل کند. راه میانه و معتدل، هزینه دارد (بله، دوستانی هم که گاهی ژست خردورزی می‌گیرند، به سادگی ممکن است در همین بحران‌ها میانه‌روی و پختگی را به باد ناسزا و تازيانه‌ی طعنه و شناعت بگیرند و باکی نیست!‌ «الذين جاهدوا فينا لنهدینم سبلنا»). صورت مسأله ما اين است: تلاش برای بازگشت به انتخابات. یعنی تلاش برای برگرداندن سلامت به اين جنازه‌ی نيمه‌جانی که روی دست‌مان انداخته‌اند، نه این‌که خودمان هم با يأس و نومیدی، لگدی دیگر به تن این انتخابات به اغما افتاده بزنیم. از این واضح‌تر می‌شود آینده‌ای روشن را برای یک ملت و يک نظام سياسی ترسيم کرد؟ «افلا تعقلون»؟

نقطه‌ی عطفی برای جامعه‌ی مدنی

پيش از این‌که چیزی بنویسم، خوب است این بند از آخرین بیانيه‌ی میرحسین موسوی را بخوانیم:

«امید به صرف گفتن و شنیدن شکل نمی‌گیرد و تنها زمانی در ما تحکیم می‌شود که دستانمان در جهت آرزوهایی که داشتیم در کار باشد. دستانمان را به سوی یکدیگر دراز کنیم و خانه‌هایمان را قبله قرار دهیم. واجعلوا بیوتکم قبله. به خودتان و دوستان همفکرتان برگردید و این بار هر شهروند محوری باشد برای یک فعالیت مفید سیاسی،‌ اقتصادی، فرهنگی، اجتماعی و منتظرتشویق و کمک دولتی که وجاهت خود را از دست داده است نباشد.»

نمی‌دانم موسوی خودش هم به اين نکته اشعار داشته است یا نه. بعید نيست خود او هم از آن‌چه نوشته و لوازم‌اش به خوبی با خبر باشد. به هر حال من نظر خودم را می‌نويسم و فکر می‌کنم مشی و منش موسوی هم ممد و مقوم همین نگاه است.

جامعه‌ی مدنی در کشور ما همیشه خوار و نحیف بوده است. حتی در دوره‌ی خاتمی. اما چرا؟ جامعه‌ی مدنی یعنی بخشی از جامعه که خارج از امر و نهی حکومت و بنا به ارزش‌های شهروندی و مدنی، تلاش برای بهبود و آبادانی کشور می‌کند. جامعه‌ی مدنی به فرموده شکل نمی‌گیرد؛ دولت تنها می‌تواند شعور و بلوغ به خرج بدهد و موی دماغ جامعه‌ی مدنی نشود. جامعه‌ای مدنی که به تکليف یا رهنمود دولت شکل بگیرد، القاء حکومتی و دولتی است و نتیجه‌اش می‌شود همین فاجعه‌ی ننگ‌آوری که کارنامه‌ی تاريک دولت نهم و همه‌ی دروغ‌بافانی از جنس آن‌هاست. جامعه‌ی مدنی در دوره‌ی خاتمی هم، که از معدود سیاست‌مداران خوش‌نام و آبرومند کشور ما بود، باز هم جایگاه خود را پیدا نکرد چون هنوز مرز جامعه‌ی مدنی و توصیه‌ی دولت روشن نبود. جامعه‌ی مدنی جایی کار می‌کند و بايد کار کند که دولت و حاکمیت سياسی به هر دلیلی نتواند یا نخواهد نقشی داشته باشد. در هيچ جای دنیا و در هیچ نظامی، حکومت سياسی و دولت نمی‌تواند پاسخ‌گوی همه‌ی نيازهای جامعه باشد. بخشی از نیازها را باید جامعه‌ی مدنی که سپهری است میانی بين مردم و دولت، پاسخ دهد. ضعف و سستی جامعه‌ی مدنی، پيامدهای زيان‌باری داشته است که بر اهل خرد پوشیده نیست.

اما این‌که موسوی می‌گوید «هر شهروند محوری باشد» و کسی «منتظرتشویق و کمک دولتی که وجاهت خود را از دست داده است نباشد»، نکته‌ی ظریف‌تری را آشکار می‌کند. دولت حتی اگر وجاهت داشت و مشروعیت، جامعه‌ی مدنی باز هم نباید منتظر اشاره‌ی دولت می‌ماند. اکنون وظیفه و مسؤوليت جامعه‌ی مدنی سنگین‌تر است. دولتی که فاقد مشروعيت قانونی و وجاهت دینی و اخلاقی است، از هم‌اکنون دولتی عاجز و ناتوان است. می‌توان و باید از خیر رييس دولت نهم و اسباب غصبی‌اش نومید بود، اما از خودمان نباید نوميد باشيم. تمام سرمايه‌ی ما برای ساختن ملت و کشورمان در دست حاکمانی نبوده و نیست که اندک‌ ذره‌ای پروای خلق و خدای خلق ندارند. جامعه‌ی مدنی ایرانی هيچ‌گاه به این حد نمی‌توانسته زمينه برای خودآگاهی و خودانديشی داشته باشد. جامعه‌ی مدنی ما تا نمی‌فهمید و تشخیص نمی‌داد که نه به توصیه‌ی دولت‌ها باید رفتار کند و نه بايد منتظر خوشامد يا تشویق و تحسين آن‌ها بماند، هنوز جامعه‌ای «مدنی» و مبتنی بر ارزش‌های «شهروندی» نبود. دولتِ غاصبِ امروز، ملت را رعیت می‌خواهد نه شهروند.

من هیچ روزی را مژده‌بخش‌تر از امروز برای سرنوشت جامعه‌ی مدنی ایران نمی‌بینم. در ميان اين همه تناقض، من گرمی می‌بینم و امید و نشاط. به هر جنبه‌ای از این بدکنشی و دروغ‌بافی فرزندان شجره‌ی خبیثه که نگاه کنیم، زمينه‌ای هست برای اميد و بذری هست برای شوق و آرزو. آن‌ها یک آرزو را کشتند و صدها آرزو از خاک روييد. اين یعنی باخت و شکست تمام عیار و سنگين احمدی‌نژاد و اعوان و انصارش.

با آن‌چه اتفاق افتاد، ما اگر کوچک‌ترین تردیدی داشتيم در اين‌که شورای نگهبان و وزارت کشور، امانت‌داران خوبی نيستند و به آسانی در امانت ملت دست می‌برند، امروز نداریم. امروز جامعه‌ی مدنی ما به عيان می‌بيند که خودش باید حافظ و مدافع قانون باشد و قانون‌مداری را در دل و جان‌اش زنده نگه‌ دارد؛ مجریان قانون جز رهزنی و استمرار منافع خودشان و جناح متبوع‌شان تا امروز کاری نکرده‌اند. متعلق این همه هياهو، خدمت نبوده، بلکه قدرت بوده است. آن‌‌ها که دل و جان‌‌شان فريفته‌ی نیرنگ و دروغُ سلطان دروغ‌بافان نشده است، لاجرم دریافته‌اند که اکنون باید اميد از رهزنان برید و دل به قافله‌ی ملت بست برای آبادانی. اکنون نه خارجی و نه داخلی، هيچ دولت و قدرتی به یاری ما نخواهد شتافت. ماييم و اين موج ملت. ماييم و اميد و آينده‌ی خودمان. ماييم که ثابت خواهيم کرد از اين دو قانونی که امروز بر کشور حاکم شده است، تنها با قانون عادلانه‌ای تنها خواهيم داد که صدر تا ذیل ملت در برابر آن یکسان و مساوی هستند. ثابت خواهیم کرد که هر چه تلاش کنند روح قانون را تحریف کنند، ما مُرّ و نص قانون را با روح‌اش هم‌ساز و دم‌ساز خواهیم داشت ولی دست از این معاضدت ملی،‌ مدنی و اخلاقی نخواهيم کشيد. این یعنی بحران زلزله‌آور مشروعيت اخلاقی و سیاسی میوه‌های شجره‌ی خبیثه.

پ. ن. دوستی می‌گفت: «مزاج دهر تبه شد در این بلا حافظ / کجاست فکر حکيمی و رای برهمنی». خوب، اگر «فکر حکيمانه» می‌خواهیم، آن را بايد در جنس همین سخنان موسوی جست‌وجو کرد و آرام‌آرام، خودمان هم در تولید دانش و پروراندن حکمت بکوشیم. تباهی مزاج دهر را هم جبران خواهیم کرد.

با همین دیدگانِ اشک آلود، از همین روزنِ گشوده به دود...

شيعيان قرن‌ها حماسه را جور دیگری تعریف کرده بودند؛ حماسه برای شیعه، مغلوب شدن پیروان اندکِ حسین بن علی در برابر بی‌شمار لشکریان يزید بن معاویه بود. هنوز هم هست. با یک تفاوت جزیی و کوچک که این روزها، خیل مداحانِ بی‌سواد و بی‌اخلاقی که دست‌پرورده‌ی دستگاه دروغ و ریا، و جیره‌خوار خوانِ قدرت هستند، دیگر جا را بر مداحانِ استخوان‌دار، با تقوا و اصیلی که در شهری مثل قم برای خود قائمه و استوانه بودند، تنگ کرده‌اند. در چنین فضايی، معنای حماسه هم آرام‌آرام تبدیل به چیز دیگری می‌شود.

زمانی قاعده‌ی شیعیانی که کارشان بزرگ‌داشت شهادت ابا عبدالله بود، سخن گفتن از پیروزی خون بر شمشیر بود. امروز هم قاعده همان است. تنها عاملی که این روزها خواب پريشانِ زورمداران و دروغ‌بافان را پریشان‌تر کرده است این است که حریفِ سلطانِ دروغ‌پردازان – یعنی رييس دولتِ نامحمودِ ریا – کسی بود که نمی‌توانستند و نمی‌توانند به او برچسب خروج از حاکمیت یا عبور از قانون بزنند (ولو معاويه صفت، صد پیراهن عثمان علم کنند). هنوز هم کسی جسارت ندارند بگوید ميرحسین موسوی به ميراث انقلاب پشت کرده یا روی به بیگانگان کرده است (ولو خیره‌سرانه به هر بی‌تقوايی و شناعتی متوسل شوند). همین است که کار قانون‌گریزان را دشوار کرده است: میرحسین موسوی هرگز در قامت اپوزیسیون ظاهر نشد و نمی‌شود. میرحسین به خوبی وجودِ دو قانون را در کشور آشکار کرد: قانونی که ملت به آن چشم دارد و گمان می‌کند در چهارچوب آن بايد عمل کرد و قانونی که از آن تفسیرهای موسع یا مضیق می‌شود و هميشه می‌شود تفسیر به رأی یا تفسیری بر اساس هوا و هوس قدرت از آن به دست داد. این همان چیزی است که باعث سرآسيمه‌گی جریده‌های دریده‌ و افسار گسیخته شده است. آن روحیه‌ی پرونده‌سازی که موسوی در مناظره با احمدی‌نژاد به آن اشاره کرد، این‌جا تيرش به سنگ خورد و هتاکان مفتری را رسوا کرد.

اما ملت ما حماسه آفریدند. حماسه‌ی ملت تنها در خيزش میلیونی و بی‌سابقه‌اش برای تغيير مسالمت‌آميز و قانونی سیاست‌مداری نامحبوب، دروغ‌زن و قانون‌گریز نبود (قانون‌گریزی رييس دولت نهم را همان مجلسی نشان داده که امروز یک‌تنه از او دفاع کرده است). حماسه‌ی ملت ما در این بود که نشان دادند باز هم «خون بر شمشیر پیروز است». باز هم نشان دادند که:

ز هر خونِ دلی سروی قد افراشت
ز هر سروی تذروی نغمه برداشت

همین‌ها نشان دادند که دریدن، کشتن و سوزاندن، ملت ما را بیدارتر می‌کند:

خاکستر تو را
بادِ سحرگاهان
هر جا که برد
مردی ز خاک روييد

چطور؟ بعد از آن همه ارعاب و تهدید، باز هم مردم در مسجد قبا جمع شدند و نشان دادند که به آسانی در برابر قانون‌گریزی حکومتی و سلامتِ فرمايشی انتخابات تسلیم نمی‌شوند. ما در ميان همین خون و اشک و با همین دل‌های مجروح و خردهای تحقیر شده، باز هم به صلح، به دوستی، به آزادی و به انسان درود می‌گويیم. باز هم به خشونت و خشم، پاسخ منفی می‌دهيم. باز هم نشان می‌دهیم که «کلمه» می‌تواند رسانه‌ی ما و خبر ما باشد و می‌‌شود. کلمه‌ی طیبه می‌روید و صعود می‌کند. شجره‌ی خبثه است که حاصلی جز زقوم ندارد و اين زقوم کامِ فرومایه‌گان قدرت‌پرست را تلخ می‌کند. بهار از راه می‌رسد. ساز و سرودِ خرد از دوری نه چندان دير، نویدِ ختمِ زمستان را می‌دهد. چراغ امید را روشن نگه داریم.
(سرود گل؛ حسین علیزاده)

نازک‌آرای تنِ ساقِ گلی...

برای من همیشه عشق، ملازم و مترادف ايمان بوده است. همیشه. هر وقت اين آیه‌ی مصحف شریف را می‌خوانم که: «احسب الناس ان يُترکوا ان یقولوا آمنا و هم لا یفتنون»، جز ايمان و بيعت باطنی و معنوی، البته که عشق پیش روی من است. عشق به همه‌ی معانی‌اش از جمله در همين معنای خاکی و زمینی‌اش (این تفکیک را هم اساساً من جعلی می‌دانم؛ عشق، عشق است و آسمانی و زمینی هم ندارد!).

عشق، پاس‌داشت و تیمارخواری می‌طلبد. عشق، کوشش می‌خواهد. آن‌چه به کشش حاصل می‌شود، وصال است. عشق و حفظ آن، کوشش می‌خواهد. عشق را نمی‌توان به امانِ خدا رها کرد و به دستِ تقدير سپرد. در دايره‌ی قضا هم کوشش و خونِ دل خوردن لازم است. عشق و ایمان، هم‌عنان وفا هستند و حفظ پیمان. در هر دو ممکن است يا پيمانی شکسته شود يا از عهدی غفلت شود. این قصورها هم البته جبران‌شدنی‌اند مگر آن‌که ريشه را زخمی کرده باشی. آدم هم «ربنا ظلمنا انفسنا» گفت و «کلمه» را از پرودگار خود پذیرفت و باز بر مسند «علم الاسماء» نشست. عشق هم از همين جنس است. عشق هم فتنه دارد و امتحان. وقتی پذیرفتی در اين دایره هستی، ناگزير باید ملتزم آداب‌اش باشی. عشق، «خرابات» است. این‌جا خراب‌ات می‌کنند. باید دست از خواسته‌های ریز و درشت‌ات بکشی. این‌جاست که می‌گویند: «قدم منه به خرابات جز به شرط ادب».

ادبِ عشق و ایمان همين است که در هنگامه‌ی فتنه و در بحبوحه‌ی امتحان بتوانی ريشه را نگه داری. عشق، به هوس و بازی‌بازی پاسبانی و باغ‌بانی نمی‌شود. این ساقه را باید به خون دل تيمارخواری کرد. خارها باید خورد و دل‌رميده نشد. از همه مهم‌ترین این‌که عشق، دو سويه است: «گرت هواست که معشوق نگسلد پیوند / نگاه دار سرِ رشته تا نگه دارد»! این پیمان را پاس داشتن آسان نیست. «بیفتد آن‌که در این راه با شتاب رود».

اتفاقی که در انتخابات اخیر افتاد، فقط درس‌های سیاسی نداشت؛ درس‌های معنوی و باطنی زیادی هم داشت. درس‌های شخصی و فردی هم داشت. آدم می‌تواند با نگاه به همين رخدادها ترازو دست‌اش بگیرد و خودش را بسنجد و ببينید خودش آیا مثل همين‌ها رفتار کرده است يا نه؟ یک اتفاق حیرت‌آور رخ داده است و صدمه‌ی بزرگی به اعتمادِ یک ملت خورده است. آن‌که مسؤول احقاق آن حق و مکلف به جلب اعتماد است، عملاً در مقام سلب اعتماد نشسته و تمام تقصیرها را به گردن آن‌ها می‌اندازد که می‌گویند اعتمادِ ما صدمه خورده است. نکته‌ی ظریف این است: جایی که شبهه و شکی پدید آمده، نمی‌شود با فرافکنی آن شبهه را زدود؛ باید قدم‌های دیگری هم برداشت. بازسازی ایمان و اعتماد کار ساده‌ای نيست. از خودمان حساب بکشیم و ببينیم که آيا در مقیاس خُردتر، خودمان همین کار را نکرده‌ایم؟

یادمان نرود که اگر بگوييم در شرایط فعلی همه حال‌شان ناخوش است و اتفاق‌هایی افتاده که دل‌ها خون است و خردها سرگردان، پس می‌توان از شکسته شدن بعضی حرمت‌ها و دریده شدن بعضی پرده‌ها چشم‌پوشی کرد، این خود يعنی این‌که ما به همان منطق کودتا تسلیم شده‌ایم. منطقِ کودتا چی‌ست؟ مصلحت قدرت، ایجاب کرده است که حقیقت و اخلاق قربانی شود! می‌شود در بعضی چیزها اغماض کرد. می‌شود چشم‌پوشی کرد. می‌شود صبر کرد. اما تعلیق کردن و توجیه کردن شکسته شدن بعضی حرمت‌ها، یعنی تن دادن به همان منطق، یعنی آلوده شدن به متاستاز دروغ و توجيه دروغ.

با هم مهربان‌تر باشیم. کامِ همه‌ تلخ است. همه‌ی دل‌ها خون است. اما ایمان، امید، عشق و اعتماد را بازیچه نکنیم. استخفاف‌گران در دامن زدن به تیره شدن دریای ایمان و امید نقش داشته‌اند بدون هيچ شکی. اما تنها بازی‌گران میدان اعتماد و عشق، بدکنشان نیستند. ما هم هستيم. ما هم مسؤولیتی داریم. ما هم حقوقی داریم و تکالیفی. یادمان نرود که اگر «گفتیم» (قرآن حتی از «قول» به ایمان حرف می‌زند) که ايمان آورده‌ایم، رها نخواهیم شد. فتنه و امتحان لحظه به لحظه بر سر راه‌مان خواهد بود. «ليبلوکم ايکم احسن عملاً» تا معلوم شود کدامین از اين‌ها نیکوتر عمل خواهد کرد. و بعضی حرف‌ها از جنسِ عمل‌اند.

روز تلخی خواهد بود اگر ناگزير باشیم بگوييم که:
نازک‌آرای تنِ ساق گلی
که به جان‌اش کِشتم
و به جان دادم‌اش آب
ای دریغا! به بَرَم می‌شکند...

متاستاز احمدی‌نژاد

عقلا و آن‌ها که هنوز سر سوزنی دردِ دين دارند، بهتر می‌دانند که تخلف در انتخابات و کودتای نظامی اخير (انتخابات اخیر همه‌ی نشانه‌های یک کودتای کلاسيک تمام عیار را با خود دارد)، تنها یک بخش از فاجعه‌ی بهت‌آوری است که ایران در آن فرو رفته است. این روندِ زوال و سقوط اخلاقی، مدت‌هاست آغاز شده و دوره‌ی چهار ساله‌ی جولانِ رييسِ دولتِ نهم، نماد و نشانه‌ی آن بود (و البته اين نماد  و نشانه، به چهره‌های دیگری هم اشاره دارد که اهل تأمل به فراست در می‌یابند). دروغ‌گویی، بی‌اخلاقی مزمن، دریده شدن پرده‌های شرم و حیا، عبور از لُبّ و نص شريعتِ محمدی و در عوض قربانی کردن اخلاق و دین در پای مصلحت قدرت و سياست، تنها نمونه‌های کوچکی از این بازی وحشت است. این‌که حضرت امیر می‌گفت اگر امر به معروف و نهی از منکر را ترک کنید، بدترینِ شما بر شما مسلط می‌شوند، مصداق‌اش همین روز است: روز استیلای بدکنشان و دروغ‌بافان. امر به معروف و نهی از منکر تمام عظمت و حرمت‌اش به گرفتن گریبان حاکمان بود (که علی بن ابی‌طالب هم از گردن سپردن به انتقاد مؤمنان پروایی نداشت). چیز تازه‌ای نیست نابودی و زوال امر به معروف و نهی از منکر؛ این قصه‌ی پلید، دير زمانی است که آغاز شده است. اين روزها، پرده از چهره‌اش به کناری رفته و با وقاحت تمام به دیانت زبان‌درازی می‌کند و آب و آبروی شریعت خاتم انبیا را می‌برد.

اما این قصه، جنبه‌ی هول‌ناک‌تری هم دارد و آن تکثیر سریع این سرطان خردسوز و دين‌گداز است. جایی که هنوز علمای امت و عقلای ملت صدای‌شان یا به جایی نمی‌رسد يا هنوز بيمِ جان دارند و غریو از جگر بر نمی‌کشند که این سرطان در روح و جان یکايک ملت ریشه خواهد کرد، بايد گفت و نوشت که سرطان دروغِ احمدی‌نژاد، عفونت ریاکاری و رذیلت شرارت ورزيدن در لباس اخیار و ابرار، در حال متاستاز است! متاستاز اين سرطان یعنی این‌که آرا‌م‌آرام عده‌ای به همین خلق و خو در خواهند آمد و در غیاب فرقان، خیر را شر می‌بینند و شر را خیر. در نبودِ آفتاب، هر زنگی را رومی می‌خوانند. جای خوب و بد عوض می‌شود. قاتل را جای مقتول می‌نشانند و شاکی و متشاکی جا عوض می‌کنند؛ هم در مقياس کلان و آشکار و هم در مقياس‌های خردتری که ظاهراً به چشم نمی‌آيد و کسی گمان‌اش را هم نمی‌برد.

قلب پهلو می‌زند به زر به شب
انتظار روز می‌دارد ذهب
با زبانِ حال زر گوید که باش
ای مزور تا بر آيد روز فاش

آری، شب است اکنون و سرطان دروغ و دين‌فروشی میدان‌داری می‌کند. ولی شعاع خورشيد، پرده‌ی پلیدی و تاریکی شب و شب‌پرستان را می‌درد. این زهری که در شریانِ ملت دوانده‌اند، تریاقی هم دارد. خدا نمرده است؛ این خواب پريشان و باطلِ کسانی که دروغ را با سند و مدرک دروغين می‌خواهند به جای راست بنشانند، تعبیر شدنی نیست. این خواب، پریشان‌تر از آن است که تعبیری به کامِ دروغ‌بافان و استخفاف‌گران داشته باشد. صبحِ صادق، هنگام دميدن، پرده از سيه‌رويی صبح کاذب بر می‌دارد.

آب را گِل نکنیم...

اين روزها، بی‌گمان روزهای تلخی است. اما ميانِ اين همه تلخی، زُلال طراواتی در اعماقِ ضمیر بسیار کسان جاری است. اشتباه نکنیم. تحمیل این همه يأس و نومیدی، القاء ظفرمندی دروغ، نباید ما را به عظمت دروغ معتقد کند:

روزی دو، باغ طاغیان گر سبز بینی غم مخور
چون بيخ‌های اصل‌شان از راهِ پنهان بشکنم

این بيت، بیت رسایی است؛ بيت نيست «اقليم» است. این باغِ طاغیان است که دو سه روزی سبزینه‌گی پاکان را به عاريت نه، که به گروگان برده است. اما ريشه‌ی باغِ بغی و طغيان در آبِ ایمان نیست. هراس برمان ندارد. این غوغا و طبل پر صدای خدعه، چشمِ خردمان را کور نکند و مذاق ایمان‌مان را تلخ نکند. یادمان نرود که به جز ما که زخم خورده‌گانِ اين فتنه‌ی کوريم، هستند بسیار کسانی که در فرودستِ این جویبار، دست در چشمه‌ی حیات دارند که کفی آب بنوشند و عطشِ جان‌شان را فروبنشانند. اين آب را نباید گل کرد.

قصه‌ی ما، قصه‌ی قلت و کثرت نیست. مشکل، فقط مشکل عددسازی و عددبازی نیست. نه قلت عدد نشان بطلانِ دعوی است، و نه کثرت نشان اعتبار عمومی. هم شمارِ قلیل را می‌توان کثیر نمايش داد و هم شمارِ کثیر را می‌توان خُرد و اندک جلوه داد. بايد آرام‌آرام، بصیرت‌مان بیشتر از این‌ها شود. باید آن‌قدر آزموده باشيم که اگر از زمین و آسمان هم دلیل بر بطلان حقیقت برای‌مان ببارد، از صراط مستقیم منحرف نشویم. باید بتوانيم معنی «فُرقان» را بفهمیم. و فرقان، بدون درک و لمس تقوا حاصل نمی‌شود. این‌ها را که خوب‌تر بفهميم، نه دل‌مان خالی خواهد شد و نه ترس از طنین لشکرِ باطل ما را فرا خواهد گرفت. مهم‌تر از همه اين‌که می‌فهمیم که مردمانی هستند که لحنِ آب و زمین را خوب می‌فهمند. در مقابل کسانی که دشمنِ آب، آفتاب و آينه‌اند، باید شهامت داشت و از خوبی و دانایی گفت نه اين‌که شتاب‌ناکانه مرثيه‌ی زوال خوبی و سوگ‌سرودِ فقدان دانايی را سر داد. هم خوبی هست هنوز و هم دانايی:

مردمانِ سرِ رود، آب را می‌فهمند
گل نکردندش
ما نيز،
آب را گل نکنيم

به مردمِ خودمان ايمان داشته باشيم. شايد بتوان یک بار يا دو بار این مردم را فریب داد؛‌ هميشه نمی‌توان. ما بارها و بارها نشان داده‌ايم که ملت حماسه هستيم. عظمتِ این ملت را دستِ کم نگیریم. نگوييد می‌دانستيم چنين می‌شود. نه ما نمی‌دانستيم. ما اعتمادمان بيش از این‌ها بود. ما می‌خواستیم سنگ را به معجزه‌ی آب، رام کنیم. نمی‌دانستيم جادوگران، زهر در آب می‌ریزند. اما تنِ اين ملت، قوی‌تر از آن است که به این زهرها، به زانو در آید. صبر کنيم. ايمان‌مان را حفظ کنیم. خويشتن‌داری پيشه کنيم. جادوگران و خدعه‌ورزان، باز هم اشتباه می‌کنند. لغزشِ آن‌ها نه دور است و نه دیر. شما فقط آب را گل نکنيد!

ياد من باشد کاری نکنم که به قانونِ زمين بر بخورد...

بلاگ‌چرخان‌های ديگر!

بلاگ‌چرخان زمانه
بلاگ‌چرخان ملکوت
خدا برکت بدهد به:
ام‌تی3.34
Free counter and web stats