طربستان

قطع صدا


برای شنيدن فايل‌های فوق نياز به فلش پلی‌یر داريد. اگر اين نرم‌افزار را نداريد: فلش پلی‌ير را پياده کنيد

همراهان

بايگانی

  اردیبهشت ۱۳۸۷
  اردیبهشت ۱۳۸۷
  فروردین ۱۳۸۷
  اسفند ۱۳۸۶
  بهمن ۱۳۸۶
  دی ۱۳۸۶
  آذر ۱۳۸۶
  آبان ۱۳۸۶
  مهر ۱۳۸۶
  شهریور ۱۳۸۶
  مرداد ۱۳۸۶
  خرداد ۱۳۸۶
  خرداد ۱۳۸۶
  اردیبهشت ۱۳۸۶
  فروردین ۱۳۸۶
  اسفند ۱۳۸۵
  بهمن ۱۳۸۵
  دی ۱۳۸۵
  آذر ۱۳۸۵
  آبان ۱۳۸۵
  مهر ۱۳۸۵
  شهریور ۱۳۸۵
  مرداد ۱۳۸۵
  تیر ۱۳۸۵
  خرداد ۱۳۸۵
  اردیبهشت ۱۳۸۵
  فروردین ۱۳۸۵
  اسفند ۱۳۸۴
  بهمن ۱۳۸۴
  دی ۱۳۸۴
  آذر ۱۳۸۴
  آبان ۱۳۸۴
  مهر ۱۳۸۴
  شهریور ۱۳۸۴
  مرداد ۱۳۸۴
  تیر ۱۳۸۴
  خرداد ۱۳۸۴
  اردیبهشت ۱۳۸۴
  فروردین ۱۳۸۴
  اسفند ۱۳۸۳
  بهمن ۱۳۸۳
  دی ۱۳۸۳
  آذر ۱۳۸۳
  آبان ۱۳۸۳
  مهر ۱۳۸۳
  شهریور ۱۳۸۳
  مرداد ۱۳۸۳
  تیر ۱۳۸۳
  خرداد ۱۳۸۳
  اردیبهشت ۱۳۸۳
  فروردین ۱۳۸۳
  اسفند ۱۳۸۲
  بهمن ۱۳۸۲
  دی ۱۳۸۲
  آذر ۱۳۸۲
  آبان ۱۳۸۲
  مهر ۱۳۸۲
  شهریور ۱۳۸۲
  مرداد ۱۳۸۲
  خرداد ۱۳۸۲
  اردیبهشت ۱۳۸۲
  فروردین ۱۳۸۲
  بهمن ۱۳۸۱
  آبان ۱۳۸۱
  مرداد ۱۳۸۱
  تیر ۱۳۸۱
  اسفند ۱۳۸۰
  آبان ۱۳۶۴

هولِ واقعه

چه هولی است زيستن با خود. هول‌ناک‌تر آن‌که دایم ميان خوف و رجا باشی. از سويی اميدت به مويی بسته باشد و از سوی ديگر خاطری داشته باشی آسوده و فارغ از هيچ غمی. چنان‌که دل به رحمتی بيکران و رأفت و سخاوتی بی‌منتها بسته باشی. وقتی به خيال‌ات بگذرد که با چه دیوی گذران لحظات می‌کنی (عمر نه، لحظه لحظه، نفس نفس)، از هراس بر خود می‌لرزی که مبادا این اژدهای خفته بيدار شود. خفته نه. اين اژدهای نيم-خفته. مبادا ناگهان يورشی بياورد و يافته‌ها و بافته‌های ساليان‌ات را به لهيبِ يک نفس‌اش خاکستر کند. و اين اژدهای نيم-خفته را چه و که تا به اکنون افسرده نگه داشته است؟ شايد افسرده هم نبايد گفت. از کجا معلوم که تا همين جا هم اژدهايی بوده باشد دمان. این مار را نبايد با اژدهايی عظيم‌تر از خودش قياس کرد. ميزان‌ات بايد موری باشد عاجز در برابر اين. اما... اما اين‌ها همه سلوک زاهدانه شد. وجد و ذوق و وصال عاشقانه پس کو؟ بارها فکر کرده‌ام که نه آن سلوک زاهدانه و خوف و تقوای اهل خشيت مفت و رايگان حاصل می‌شود و نه اين ذوق و وصال عاشقانه. نه آن يکی بی‌زحمت حاصل می‌شود نه اين يکی. زحمت هم شايد نبايد گفت. بايد گفت نه آن يکی بی آن‌که بخوانندت حاصل است و نه اين يکی. چيزی که برای يکی نعت است، برای ديگری لعنت است. اگر زاهدی مدح يکی باشد، برای ديگری قدح است. عاشقی هم برای يکی شايد صفتی سازگار باشد و برای ديگری حالتی ناخوش. و من چه بايد بکنم که از بام تا شام و از شام تا سحر آويخته‌ام ميان همه‌ی اين حال‌ها و پريشان‌ام و سرگردان از اين کو به آن کو؟ اما یک حال، حالی است خوش و لذت‌بخش: چون موم بودن. موم شدن در دستانِ او را حس کردن. بدانی که مست و پريشانِ اويی و بتوانی بگويی که:
گويی شوی بی دست و پا، چوگانِ او پای‌ات شود
در پيش سلطان می‌دوی، کاین سير ربانی است اين
آن‌ها که حتی يک نفس اين حال را آزموده باشند، می‌دانند چه می‌گويم. اين حال که ببينی و دريابی که يکی می‌گردانندت. حتی اگر لعبتکی باشی در دست لعبت‌بازی که حال و قال‌ات را مقدر می‌کند. يعنی حال جذبه. حال بی‌خويشی و رهايی. اما آن خودآگاهی که از راه می‌رسد، حالِ آدمی زهرِ مار می‌شود. يعنی معنی قبض و بسط همين‌هاست؟ گاهی این قبض چه طولانی می‌شود.و گاهی آن بسط چه بی‌خيال‌ات می‌کند!

پ. ن. پر بی‌ربط نيست به آن‌چه در بالا نوشته‌ام (اگر به فراست ببينيد): به راهنمايی آق بهمن رسيدم به این یادداشت خانم مهرانگيز کار: «نيکمردان کجا رفتند؟». بی‌اغراق بگويم که اشک‌ام سرازير شد از خواندن يادداشت صميمانه و صادقانه‌ی مهرانگيز کار. يک چيز که در اين لايه‌ی پنهان جنگ و ستيز ايدئولوژيک هر دو طرف (يعنی جناح مدافع و مخالف نظام) گم می‌شود، همين بخش انسانی موجود در طرفين ماجراست. از سويی کسانی، نيکمردانی هستند که انسانيت و اخلاق‌اش پای سياست و حفظ منافع قربانی نشده است و اگر کاری می‌کنند خالصانه برای ايمان و اعتقادشان است نه برای تشفی خاطر يا ارضاء شهوات قدرت و جاه و مقام (و نه برای ارضاء تعصبات کور عقيدتی و فسادهای پوشيده در جامه‌ی ايمان و زهد) و از سوی ديگر کسانی هستند که محکوم می‌شود و حبس می‌کشند (و رسانه‌ها و قدرت و سياست آن‌ها را خالی از اخلاق و ايمان به تصویر می‌کشند و چهره‌ای اهريمنی بدان‌ها می‌دهند) و انسان هستند و ارزش‌های انسانی‌شان به خاطر اختلاف‌های نظری و فکری‌شان قربانی نشده است و هر جا انسانيت و اخلاق را می‌بينند بی‌محابا و بدون هراس از آن‌که کسی سازش‌کار بخواندشان، راه انصاف می‌پيمايند و همان کاری را می‌کنند که عين اخلاق است و دين‌داری: يعنی کم‌آزاری و انصاف. برای من هم کار آن نيکمردانی که مهرانگيز کار بر می‌شمارد عين دين‌داری و اخلاق است و هم همين کاری که مهرانگيز کار می‌کند. هر کس هر توجيه و بهانه‌ای برای هر کدام بياورد و کار هر کدام را بی‌ارزش کند، به گمان من يا بی‌انصافی کرده است يا بغض و کينه و نفرتی در وجودش رخنه کرده است. برای من هر دوی اين‌ها مصداق روشن دين‌داری‌اند و دين برای من يعنی همين کارها. بقيه بازی است و بازيچه.

هيچ بر هيچ

ديوان خواجه را باز کرد و خواند: «مقامِ امن و می‌ بی‌غش و رفيق شفيق...» و رفت. يعنی او نبود که رفت. من بودم که رفتم. غزل، غزل حسرت است. غزلِ نرسيدن به دوست. غزلِ دريغ. غزل حیف خوردن بر فقدان «کيميای سعادت». اين‌که می‌گويد مقام امن و می بی‌غش و رفيق شفيق، يعنی زمانی همه‌ی اين‌ها میسر بوده است و اکنون نيست. و اين «موی ميان»ِ دوست به چون اويی نمی‌رسد اما اوست که هنوز با همين «خيال» خوش است. و او چه می‌تواند کردن جز صيد خيال؟ اين غزل، غزلِ آن‌هايی است که رسيده‌اند به آخر خط. اما... غزل را با خودم مرور می‌کردم. صدای آواز بلند شد که: «بی همگان به سر شود، بی‌ تو به سر نمی‌شود». از همان مصرع نخست، گويی شعله‌ای در جان‌ات می‌ريزند. گويی آسمان است که دهان می‌گشايد و آتش به وجودت می‌ريزد. آن غزل را با اين غزل اگر بخوانی، در هر دو غمی هست. اما غمی که يکی می‌گويد «دريغ و درد...» و ديگری می‌گويد: «گوش طرب به دستِ تو...» و در همان فراق هم دوست در برابرش حاضر است و به «هر طريقی» به دوست راه می‌يابد و خودِ اوست که سر تا پا دل است و عينِ دلالت خير! می‌گويد که: «جاه و جلال من تويی، ملکت و مالِ من تويی...» و می‌خواند که: «گاه سوی وفا روی، گاه سوی جفا روی / آنِ منی کجا روی، بی‌ تو به سر نمی‌شود». هيچ چيزِ‌ آشنايی در اين‌ها نيست؟ او دارد با معشوق‌اش رو در رو سخن می‌گويد. همه را خطاب به او می‌گويد. در غيبت سخن نمی‌گويد. در حضور و شهود می‌گويد. و تضرع می‌کند، التماس می‌کند، به خاک می‌افتد که معشوق نرود. و او هميشه در اين جزر و مد است. هميشه در اين فراز و فرود و تلاطم. چرا؟ چون «جانِ ز تو نوش می‌کند، دل ز تو جوش می‌کند / عقل خروش می‌کند، بی تو به سر نمی‌شود». چون جانی که به او متصل است، پيوسته از حضور او می‌نوشد و دل از وجودِ اوست که جوشان است و ... و اين يعنی چه؟ يعنی عقل است که خروش می‌کند که بی او به سر نمی‌شود؟ يا عقل هم از اوست که خروش می‌کند؟ هر چه هست این همه را خودِ او می‌کند و خارج از او گوينده اصلاً وجود ندارد که بخواهد بعداً بگويد آن زمان‌ها کيميای سعادتی رفيق بود، رفيق! پس اين يکی اصلاً به ذهن‌اش هم نمی‌تواند خطور کند که بگويد: «جهان و کارِ جهان جمله هيچ بر هيچ است». چرا هيچ بر هيچ باشد وقتی دايم در حضور است؟ و عجيب اين است که حضور و فراق برای او هم‌عنان است. حضور برای او مد است و فراق جزر. حضور بسط است و فراق قبض. اين‌ها برای او دو سوی يک طيف‌اند و از هم جدا نيستند. آن غزل نخست، غزلی است لطيف، آرام، انسانی، ملايم و محسوس. آن يکی غزلی است آتشين، قيامت‌بار و زير و زبر کننده. يکی کارش حساب است و سنجش و يکی زنجير دریدن و شورش کردن. حتی وقتی می‌گويد:
دلتنگ‌ام و ديدار تو درمانِ من است
بی‌ رنگِ رخ‌ات زمانه زندانِ من است
بر هيچ دلی مباد و بر هيچ تنی
آنچ از غم هجرانِ تو بر جان من است

باز هم او در برابرش است. حتی وقتی می‌گويد:
شير سياه عشقِ تو می‌کَنَد استخوان من
نی تو ضمانِ من بدی؟ پس چه شد آن ضمانِ‌ تو؟
باز هم در حضور است و در حال مکالمه و تکلم با او. حتی وقتی که عشق، شير سياهی است که استخوان‌اش را می‌درد، باز هم گله‌ای و شکايتی اگر دارد، حساب‌اش، حساب‌ حرمان و حسرت و حيف نيست. باز هم می‌گويد: «سر ز غم تو چون کشم؟ بی تو به سر نمی‌شود!» و . . . همه‌اش شد هذيان و روضه‌خوانی. نه؟ می‌خواستم حکايتِ چیزی دیگر را بنویسم. تک‌مضراب گفت‌وگو با او را. اين بار به جای مکالمه با او همه‌ی سخن شد شرح و کشف و روان‌کاوی شاعر. پس باشد تا بعد. قصه کوتاه!

اسراييل: يک معضل اخلاقی

برای فهم تهی شدن دولت اسراييل از اخلاق نيازی نيست هم‌فکر جمهوری اسلامی باشی و مدام در رسانه‌ات به آن حمله کنی. برای فهم آن چهره‌ی ضد اخلاقی، کافی است به آمار توجه داشته باشی؛ و البته تاريخ. اسراييل در تمام جنگ‌هايی که داشته است، هر نيم سوزنی که می‌خورد، صدها جوالدوز به حريف‌اش می‌زند. مسأله‌ی اسراييل جنگ نابرابر است و زير پا گذاشتن اصول اخلاقی و انسانی. مسأله‌ی اسراييل نقض مستمر و نهادينه‌ی حقوق بشر است. ريشه‌های اين ارض موعود در هر کجا که باشد، چه اين ارض موعود از آنِ يهوديان باشد و چه مسلمانان، وقتی پای موعود بودن آن در ميان می‌آيد و تقديری از پيش معين، به طور طبيعی حقوق بشری عده‌ای به سادگی سلب می‌شود. اما اسراييل اين روزها شست سالگی‌اش را جشن می‌گيرد. اما چه جشنی؟

دولتی که از آغاز با کشتار و چپاول و غارت و اشغال پيش آمده است و اکنون هم با همين معيار پیش می‌رود، به کدامين ارزش است که می‌بالد؟ به رعايت کردن حقوق بشر؟ به دفاع از انسانيت؟ به چه می‌نازد؟ اسراييل برای من هميشه همان معنايی را داشته است که در بالا گفتم. هر بار که به هر دليلی کسی بگويد بالای چشم اسراييل ابروست، صدها برابر و به خشن‌ترين وجهی پاسخ می‌شنود. قضيه‌ی جنگ اخير لبنان يک نمونه‌ی روشن‌اش بود. اسراييل ظاهراً هدف‌اش آزاد کردن دو سربازِ به قول خودشان ربوده‌ شده‌شان بود. اما هيچ کس ديگر به آن اسير يا ربوده شده فکر نکرد. تمام دعوا بر سر اين بود که حزب الله چگونه نابود شود. اما حزب الله کی به وجود آمد و چرا؟ چرا کسی نمی‌پرسد اسرايیل چه زمانی بلندی‌های جولان را اشغال کرد؟ چرا کسی نمی‌پرسد اسراييل تا کی در صحرای سينا ماند و چرا؟ چرا ريشه‌های سياسی دعوا خوب سنجيده نمی‌شود و تمام اين درگيری فروکاسته می‌شود به نزاع تمام اسلام با تمام يهوديت (و به قول بعضی صهيونيسم)؟ مسأله اسلام و يهوديت نيست. مسأله حتی جمهوری اسلامی و اسراييل نيست. مسأله ناديده گرفتن شدن سيستماتيک يک ملت و يک قوم است. مسأله نسل‌کشی آرام و آهسته‌‌ای است که در اسراييل رخ داده است.

اصلاً دقت کرده‌ايد که در عرف بين‌المللی و حتی در رسانه‌های غربی، اصطلاح «سرزمين‌های اشغالی» اصطلاحی است جا افتاده؟ هيچ دقت کرده‌ايد که مردم آرام آرام حساسيت‌شان را دارند از دست می‌دهند به نفس «اشغال»؟ دولت اسراييل بدون هيچ شکی دولتی است اشغال‌گر. يعنی دولتی که عرف بين‌المللی را زير پا گذاشته است. حال چرا اسراييل معضل اخلاقیِ جهان است؟ چون دولتی است که تمام اصول اخلاقی را مکرر زير پا می‌گذارد و مرتکب تمام جنايت‌هايی می‌شود که ديگران را به آن متهم می‌کند، اما به خاطر جانب‌داری آمريکا از اسراييل هيچ قدرتی نمی‌تواند از اسراييل حساب بکشد. به همين سادگی. و تمام آن جنايت‌های دولت اسراييل با مظلوم‌نمايی آن‌ها در برابر حملات انتحاری فلسطينی‌ها و يا جار و جنجال‌های رييس جمهور ايران در غبار هياهوهای اسراييل گم می‌شود. چرا تمام چيزهايی که قرار است قاعدتاً عليه اسراييل به کار برود، دقيقاً به نفع اسراييل تمام می‌شود؟ چرا انتقادهای سازمان يافته از اسراييل عملاً تبديل می‌شود به بيانيه‌ای در دفاع از مظلوميت دولتی که هيچ نشانی از مظلوميت ندارد؟ اسراييل معضلی است اخلاقی. برای جهان. نه تنها برای غرب. نه تنها برای شرق. بلکه برای بشريت. اسراييل فراتر از سياست و ايدئولوژی، معضلی آفريده است اخلاقی. بار گناهی است که بر دوش بشريت سنگينی می‌کند. اسراييل کابوسی است که می‌تواند خواب آرام هر آدم منصفی را بر هم بزند. و صلح کی ميسر می‌شود؟ صلحی که شرايط‌اش هميشه نابرابر بوده است و يک طرف همواره زبانی دراز دارد و طرف‌ مظلوم هميشه مدافعانی دارد بدنام يا ضعيف، کی پای می‌گيرد؟

و اما ويراستاری!

امروز ديدم که وب‌سايت زمانه پاسخ دوم دکتر سروش را به آيت‌الله سبحانی به طور کامل منتشر کرده است. و اما نکته‌ی حاشيه‌ای ماجرا اين است که نامه ويراستاری تايپی شده است. دست مريزاد به هر که اين کار را کرده است. گيومه‌ها درست شده‌اند. نيم‌فاصله‌ها رعايت شده‌اند. فاصله‌های اضافی حذف شده‌اند و خلاصه متن نامه تبديل شده است به يک متن بسيار روان و خوش‌خوان برای وب. تهيه‌ی آن متن پی‌دی‌اف کلی وقت و زمان از من برد. خيلی خوب است که روزنامه‌نگاری وقت می‌گذارد و اين لغزش‌های تايپی و ايرادهای ويراستاری را اصلاح می‌کند. اهميت اين کار در اين است که بعد از مدتی که حجم مطالب فارسی روی وب افزايش می‌يابد، آن متن‌هايی خواندنی‌تر هستند که چشم‌نوازتر باشند و از لحاظ ويرايشی برای خواننده و از لحاظ فنی و کاراکتری برای کامپيوتر مشکل درست نکنند!

پاسخ دوم دکتر سروش به آيت‌الله سبحانی

پاسخ دکتر سروش به نامه‌ی دوم آيت‌الله سبحانی منتشر شده است و اين بار به گمان‌ام سخنان سروش به شرح و بسط بيشتری در اين نامه آمده است و به زبانی صريح‌تر. از مقدمه‌ی نامه و آن به اصطلاح «تشبيب» سياسی آن که بگذريم، نامه در حقيقت رساله‌ای است بسيار خواندنی و درس‌آموز. چند نکته هم من در حاشيه‌اش دارم که به موقع به آن خواهم افزود. متن نامه را که در وب‌سايت دکتر سروش به صورت متنی آمده است، تبديل به فايل پی‌دی‌اف کرده‌ام و با اندکی ويراستاری فاصله و نيم‌فاصله به صورتی قابل چاپ‌تر در آورده‌ام که به کار طالبان بيايد:
متن کامل پاسخ دکتر سروش به نامه‌ی دوم آيت‌الله سبحانی (پی‌دی‌اف)

بنان و داغ‌های هميشه‌ تازه‌ی من

هوای لندن اين روزها گرم است و تب‌دار. شب‌ها پنجره را که باز می‌کنيم، بوی چمن و نسيم بهار مشام آدم را معطر می‌کند. با خودم زمزمه می‌کردم الآن که:
چمن خوش است و هوا دلکش است و می بی‌غش
کنون به جز دلِ خوش هيچ در نمی‌بايد
کاروان بنان را داشتم گوش می‌دادم. رسيد به آن سوی آواز دشتی. ناگهان بی‌اختیار دلشوره‌ای منقلب‌ام کرد. انگار گريه بود که از اعماق وجودم بيرون می‌جوشيد. منِ سنگ‌دل که گريه‌ها را هميشه دفن می‌کنم، انگار تاب اين پرده‌گردانی مطربانه را ندارم. بنان هميشه مرا به عالمی کهن می‌برد. بنان برای من مترادف بوده است با قدمت. انگار پرتاب می‌شوی به صد سال پيش. بنان برای من يعنی لطافت، ظرافت، عاشقی و درد. بنان يعنی عاشقی و حسرت. حتی لازم نيست متعلقی هم برای‌اش داشته باشی. همين‌جوری حال‌ات را دگرگون می‌کند. کافی است اندکی زمينه مساعد باشد تا شيدای کوه و دشت‌ات کند. بهار باشد. هوا دلکش باشد. بنان هم دشتی بخواند. وقت از نيمه‌شب هم گذشته باشد. تنها چيزی که می‌ماند گُل کردنِ جنون است. بنان صدای‌اش برای من يک جور نوستالژی شيرين دارد. غمی دارد لذت‌بخش. بر عکس بعضی صداهای غم‌انگيز که آدم را از آدم بودن بيزار می‌کنند، بنان صدای‌اش غمی دارد انسانی و دوست‌داشتنی. خاطرم هست سال‌های اول دانشگاه بودم. در مشهد. بنان را ناگهان کشف کردم. و تمامِ بنان بر سرم ناگهان آوار شد. هر چه آواز و تصنيف از بنان بود می‌جستم و با تمام وجود می‌نيوشيدم و می‌نوشيدم‌اش. صدای روشنک هميشه برای‌ام آن وسط ناسازگار بود. ولی باز هم خوب بود با صدای بنان. حتی جاهايی که به جای صدای نی، صدای فلوت می‌شنيدی، حلاوت آواز بنان از دست نمی‌رفت. آن روزها هنوز ادبستان منتشر می‌شد. ادبستان را هم همان روزها کشف کرده بودم. و سخت ديوانه‌ی ادبستان شده بودم به خاطر توجهی که به موسيقی می‌کرد. و بعدها چقدر حسرت خوردم وقتی ادبستان متوقف شد. ادبستان هم همان روزها، در اسفند ماهی، مطلبی درباره‌ی بنان منتشر کرده بود. و بنان برای هميشه در وجودم جا خوش کرد. شايد باور نکنيد که تصنيف «کاروان» بنان را تا موقع وفات سيد احمد خمينی نشنيده بودم. روز وفات‌اش تلويزيون اين تصنيف بنان را پخش کرد. و من مات‌ام برد. پاهای‌ام سست شد. همه‌ی غم‌ها و فقدان‌های‌ام به يادم آمد. اين تصنيف پدرم را برای‌ام زنده کرد. پدری که حتی روز خاکسپاری‌اش من از رفتن به گورستان تن زدم و در همان اتاقی که وفات يافته بود، ماندم و در خاک رفتن‌اش را نديدم. و بنان او را هم هميشه برای‌ام زنده می‌کند. بنان، به نظر من، سلطانِ دشتی خواندن بود. کيفيت دشتی خواندن بنان، چيزی بود منحصر به فرد. شجريان استادانه می‌خواند دشتی را. چنان‌که يک استاد و پهلوان تمام عيار می‌تواند خواندن. ولی باز هم وقتی به دشتی فکر می‌کنم و آن سوز و شورِ مستور در پرده‌های‌اش، تنها بنان پيش چشم‌ام می‌آيد. می‌توانم همين‌جور از بنان بنويسم. هر آواز و تصنيفی از بنان، برای من خاطره‌ای دارد. و هنوز هم برای من خاطره می‌سازد صدای او. هنوز هم صدای او کيفيت لحظه‌های مرا و جاری حياتِ مرا دگرگون می‌کند. من که گاهی اوقات با کلنگ هم از چشمان‌ام قطره‌ای اشک در نمی‌آيد، با اندک فراز و فرودِ صدای او مثل طفلی می‌شوم که بازیچه‌اش را به زور از دست‌اش ستانده باشی.

اصلاحات طربستانی

گفته بودم که اين طربستان تازه وقت می‌برد. من هم الآن گرفتار مشکلات عديده هستم. در نتيجه ممنون می‌شوم اگر کسی اين‌جا از طربستان استفاده می‌کند و اشکالی در آن می‌بيند متذکر شود. اشکالات رايج اين‌ها هستند: يک قطعه ناگهان جايی قطع می‌شود و می‌پرد به قطعه‌ی بعد. معنی‌اش اين است که فايل درست آپلود نشده است و بايد دوباره آپلود شود. گاهی بعضی از قطعات سرعت‌شان بالاست. يعنی خواننده سريع می‌خواند، مثل اين‌که روی دور تند باشد. اين فايل‌ها هم ايراد دارند و بايد اصلاح شوند. گاهی اوقات اسم قطعه‌ای ممکن است درست نباشد (اين مخصوصاً در مورد آن‌هايی صادق است که اسم فارسی دارند). اين‌ها مثلاً احصاء مشکلات بود. شما هم اگر تصادفی يا به ترتيب اين‌ها را شنيده‌ايد و مشکلی ديديد، ممنون می‌شوم يادآور شويد. همين‌جا نظر بگذاريد اصلاح‌شان می‌کنم (به تدريج البته).

خدا برکت بدهد به:
ام‌تی3.31